تبليغاتX
صدای پای کبوترها صدای پای کبوترها

























صدای پای کبوترها

روزی ما دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد....


فرشته‌های کاغذی مجله‌ای الکترونیکی‌ست. دو ماه‌نامه‌ است. سردبیری‌ی این نشریه برعهده‌ی ساموئل کابلی‌ست. به تازه‌گی سومین شماره‌ی این مجله منتشر شده است. درین شماره کارهایی ازین نام‌ها می‌خوانیم:
ابوالفضل پاشا، علی میرباذل، تیرداد نصری، علی مسعودی‌نیا، عبدالعلی دستغیب، ناصر پیرزاد، رزا جمالی، منصور پویان، اکرم رفیعی، ناتاشا محرم‌زاده، رضا قطب، ساره بختیاری، صدیقه حسینی، شبنم کاظمی، سمیرا صالحی‌پور، الهام حیدری، رسول رستمی، آذردخت ضیایی، رومینا عابدی، ساموئل کابلی و پرهام شهرجردی.

مصاحبه‌ای با علی عبدالرضایی و شیوا مقانلو از دیگر مطالب این نشریه است.

در زمانه‌ای که «کم-بود» بود و هست، به دنیا آمدن نشریه‌ای که فکر و حرف را روی کاغذی می‌آورد، حادثه‌ است و مهم‌ است. گرامی‌اش می‌داریم.

برای دریافت شماره‌ی سوم این نشریه به پیوند زیر مراجعه کنید.

دانلود فرشته های کاغذی

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:2 توسط آذردخت| |





90 هم تمام شد ، مثل 89 ، 88  و قبل هایش. اینکه هر سال می گذرد چندان مهم نیست چیزی که گذشتن را معنی می بخشد چگونه سپری کردن لحظاتی است که می توانند از دست بروند یا بسیاربه دست بدهند.

امسال اما متفاوت ترو غیر منتطره تر بود برایم. تجربه های امسال من شاید دور از انتظارم بود. حالا اینکه این آموخته ها و کوله باری که هر روز سنگینتر می شود سرانجام کجا  بر زمین گزارده شود معلوم میکند که باید برای سختی بگذشته نیز حسرت خورد یا قدردان بود. به قول حضرت حافظ:

دولت آن است که بی خون دل آید به میان                ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

  نمی دانم تفاوتی که طی این چند سال  به تمام وجودم در حال سرایت است را باید رشد محسوب کنم یا افول . آنقدر با خود قدیمم غریبه ام که گاهی فکر می کنم خوابش دیده ام. شک ندارم که بسیاری خود قدیمیم را بسیار دوست داشتند اما من را به جایی رساند که باید دست به گریبانش می شدم ، البته آخر به تفاهم رسیدیم.

از یاد برده ام

شاید شبیه عروسک  های فروغ

شاید همان باشم در آیینه ی آیدا

حرف می زنم

نمی فهمم

می خندم

خنده از دهانم می پرد

راه می روم   

و از صدای قدمهایم  

می فهمم نمرده ام

فقط باردار خودم شده ام

از پسری که

پیش از بلوغ ترکم کرده

واین مرگ فرخنده

زاییدنم را طبیعی می کند  


امیدوارم هرچه پیش می آوریم و پیشمان می آید ، همگی مان  به آرامش نزدیک تر کند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:36 توسط آذردخت| |

ساعت 11/5  بود ، همه حدس می زدند باید شب برفی در پیش باشد  ، من اما  شب پرستاره را ترجیح می دادم   ، حالا که فکر میکنم هوای آن شب را هیچ به خاطر ندارم اما هر چه بود صدای جیغ های زن پر امید لرزان به گوشم رسید. هنوز هم گاهی صدایش را می شنوم ،  دلش گرم بود به یک موجود کوچک دوکیلویی، دلش خوش بود به کسی که  که قطره ای  شیر برای سیر کردنش نداشت ،  خنده اش را وقتی پاهایم به بالا افتاد دیدم ، نیشخندی نوک لبم ماند اما ترجیح دادم گریه کنم ، از تظاهر بیزار بودم – هنوز هم هستم- به خوشباوری زن قبطه  می خوردم.  نگاهم به سقف بود ، سفیدی بی مرز دیوار چشمهایم را می زد ، خودم را می دیدم که زیر لایه های سقف پهن شدم و گچ ترک خورده را تا زیر گلویم کشیدم.

خوابم برده بود یا چشمهایم به دیوارها عادت کرده بود نمی دانم ناگهان صدایی از جایم پراند ، زن خودش را جمع و جور کرد و گفت هییییییییییییس. مرد نزدیک تر آمد، پوست سبزه ای داشت که حسابی به عینک قهوه ای اش می آمد. نزدیکتر آمد که لبانش را به پیشانیم بچسباند ، زن چنان محک مرا چسبیده بود که انگار می ترسید از دستش بروم، با خوردن لبان مرد به پوستم ، دوباره گریه هایم  که دیگر بیشتر  به جیغ شبیه بود از سر گرفته شد. زن  فشار انگشتانش را روی بازویم بیشتر کرد اما کاملا معلوم بود که پاک گیج شده و نمی فهمد اینهمه داد و قال من برای چیست؟ آن شب بالاخره تمام شدو من بالاخره آرام گرفتم  اما الان که بیشتر فکر میکنم می بینم آن شب باید شب سردی بوده باشد ، صدای  به هم خوردن دندانهای پسرکی که به پنجره چسبیده بود،  معمولا لا به لای صدای جیغ و گریه و خنده های قاه قاه گم می شود اما دیشب بود شاید هم پریشب که خوابش را دیدم. پسرک مو مشکی  پشت مه گرفتگی پنجره زل زده بود به من و زنی که در آغوشم گرفته بود ، لبانش می لرزید و سرعت پکلهاش که به هم می خورد من را غمگین می کرد، بعد از خواب دیشب یا پریشب ، دلم خیلی برایش تنگ شده ، تا امروز هیچ کس مثل او منظور اشکهایم را نفهمیده.

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:42 توسط آذردخت| |

 

خواب نیستم ، فقط حوصله ی بیدار شدن ندارم . پتو را از روی پایم کنار می زنم و لای مژه هایم را طوری که کسی متوجه نشود باز می کنم ،  اتاق نیمه تاریک است ،  رخساره روی زمین نشسته وجورابش را برانداز می کند ، سوراخ نباشد . از جایش که بلند می شود ، نمی دانم چشمش به کجای پتوی من می افتد که دستش را آرام، انگار، از بیدار شدنم بترسد، روی سفیدیه پتو می کشد ، مادرم کنار چهارچوب ایستاده و می گوید:

" رخساره بیا. صبحانه آماده است"

رخساره بدون اینکه به مادر نگاه کند ، می گوید پتو خونی شده و روکشش باید عوض شود.. مادر نزدیک می شود ، پارچه ی پتو را لای دو انگشتش سُر می دهد ، به نظرش لکه ، اثر مرباییست که دیروز روی تخت خوردم. رخساره با کنجکاوی به لکه خیره می شود ، سرش را نزدیکتر می آورد و زمزمه می کند :

" نه این مربا نیست مامان "

رها انگار خیلی عجله دارد با صدای بلند مادر را صدا می زند ، مادر در حالی که  از اتاق بیرون می رود ،  رو به رخساره می گوید:

"بیا صبحانتو بخور مدرست دیر می شه"

رخساره از اتاق بیرون می رود و با رها بر می گردد، رها عصبی شده و به رخساره اعتراض می کند که عجله دارد و هر کاری دارد بگذارد برای بعد. اما رخساره اصرار می کند که لکه را نشانش دهد و منتظر است که حرفش تایید شود.

رها نیم نگاهی به لکه می اندازد و می گوید :

" خون؟ نه فکر نمی کنم ، احتمالا رد لاکیه که به دستاش زده "

از اتاق که بیرون می روند تصمیم می گیرم لکه را ببینم اما صدای مادرم را می شنوم که از ریختن مربا روی پتو  ناراحت است و همه ی خستگیهای زندگیش را زیر سر بچه های سهل انگارش میداند.

از بیدار شدن پشیمان می شوم و پتو را روی سرم می کشم، رخساره حالا کمی بلندتر صحبت می کند. می گوید که این لکه ربطی به سهل انگاری ندارد و خونی شدن پتو دست من نیست ، اما حرفش را قورت می دهد ، احتمالا حواسش به نشستن پدر سر میز نبوده.

نمی فهمم پدر درباره ی چی حرف می زند که رها  به پدر می گوید :

"لاک سرخ آبی خیلی دوست داره"

و  بیادش می آید که لاک روی انگشتهایم را خودش برایم خریده. پدر اول چیزی نمی گوید اما بعد از یکی دودقیقه ،شاید برای بی تفاوت نبودن نسبت به حرفهای مادر  یا نشان دادن اینکه حواسش به همه جا هست ، با  صدایی که انگار بین قورت دادن و ندادن لقمه مردد است، می گوید:" شاید رد جوهر باشد"و اینکه چندبار من را در حال حل کردن تمرینهایم روی تخت دیده . . مادر هنوز غرولند می کند و تمام خطاهای من یکی یکی به یادش می آید. دلم می خواهد از جایم بلند شوم و بگویم:

" شما دیرتون نشده ؟"

صدای رخساره را می شنوم که  می پرسد:

"ساعت چنده؟"

صندلیها روی سرامیک کشیده می شنوند و رها بلندتر از همیشه خداحافظی می کند.

 چشمهایم را باز می کنم ، خورشید کاملا بالا آمده و نور مستقیم روی چشمهای من است، بلند می شوم و پرده را جلوتر می کشم، روی تخت می نشینم . نگاهی به پتو می اندازم. تقریبا سه بار زیر رویش  کرده ام ، من که لکه ای نمی بینم

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 18:43 توسط آذردخت| |


این عزاداری را دست کم نگیر

سیاه پوشان

رخت عروس می برند بر بازار

داماد لب می گیرد از خون

پیش از آنکه  قرصها هلال شوند و

شکم برآمده ی زن

لای توو در تووی ذهنش گم شود

من    مادر می شوم

با عروسکی  که

از ابتدا ربات بود

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:32 توسط آذردخت| |